تبليغاتX
زیر قارچ سبز داشتیم پفک میخوردیم
زیر قارچ سبز داشتیم پفک میخوردیم
کوچولوها بیان داخل
من یقین دارم که در رگهای من

خون رسولی یا امامی نیست

لیک خون هیچ  خان و پادشاهی نیست

آن ندیدم ژنده پیرم دوش با من  گفت:

که اندر این بی فخر بودن ها گناهی نیست

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط مورچه کوچولو
ریه های چرکینش به سحتی به حرکت در می امدند .

دستهایش را در جیب کت مندرسش فرو برده بود.و گاه گاهی سوزش ترکهای دستش را حس میکرد.

هوا بسیار سرد بود.

ولی حس نمیکرد چرا که دردهایی عمیق تر از سرما در جانش تداعی میکرد.

بوی خوش رنگ روغن تمام وجودش را احاطه کرده بود.

رهگزران با تعجب به لباسهای اکنده از رنگ او خیره میشدند و هراز گاهی پوزخندی نثارش میکردند

عشق به چیزی داشت که تن به شنیدن این حرفهای ننگین مردم را میداد

بوی خدا همین نزدیکیست ...شاید همان دستان ترک خورده عامل خدا بودند.

ارام وارد مغازه شد

و تابلوی تازه خشک شده ی خود را گوشه ای از مغازه گذاشت

اشک از چشمانش جاری شد

دسته پولی اندک را درون جیب کت خود نهاد و در تاریکی شب محو شد . سریع تر از غروب خورشید

احساس میکرد پست ترین موجود جهان است چرا که به خاطر زنده ماندن تکه ای از وجودش را با دسته ایی اسکناس عوض کرده بود

)به قلم  مورچه کوچولو(


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط مورچه کوچولو
Blog Skin